برجسته‌ترین روان‌شناسی که به کیمیاگری به عنوان ابزاری در جهت شفای بیماران نگریست، کارل گوستاو یونگ بود. هرچند که بعد از او نیز روان‌شناسان و اسطوره‌شناسان دیگری نیز به این مقوله توجه نمودند، اما در واقع بسط و گسترش ایده‌های کیمیاگرانه در روان‌شناسی، به نام او ثبت شده است. گفتیم که مهم‌ترین میراث یونگ از حکمت هرمسی، کیمیاگری است. این حکمت به بنیان‌گذار افسانه‌ای‌اش هرمس تریس مجیستوس یا هرمس بزرگ منسوب است. در حقیقت یونگ معادل تاریخی روان‌شناسی خود را در کیمیاگری قرون وسطی می‌یابد. کیمیاگری یا هنر تبدیل فلزات برای یونگ راه‌حلی برای اتحاد اضداد بود. او رمزهای کیمیاگری را شبیه صور مثالی می‌دانست. هرچند در ابتدا کیمیاگران در آزمایش‌های خود به دنبال طلا می‌گشتند، اما در این فرایند تنها هدف آنها جستن طلای واقعی نبود، به نظر می‌رسد طلای فلسفی و تغییرات روحانی خویش نیز برایشان ارزشی وافر داشته است. چنانکه عملاً از قرن شانزدهم و هفدهم نظریه‌پردازی عرفانی در این حکمت جای خود را به آزمایش‌های علمی داده و این حکمت را به سوی برداشت‌های نمادگرایانه کشاند. این‌جاست که بحث تبدیل جسم به روح و روح به جسم، مهم‌ترین مبحث حکمت هرمسی می‌گردد. طلا که از بیرون نموداری از حاصل کار کیمیاگر بود، جسم کدری به حساب می‌آمد که تابناک ‌شده یا نوری که جامد گشته است. در مرتبه‌ای معنایی، طلا شعور جسمانی است که استحاله ‌یافته، تبدیل به روح می‌گردد، که در جسم به استواری مستقر یا تثبیت می‌شود.
یونگ معتقد بود که کیمیاگری چون سایه‌ای است که ارتباطی جبرانی با مسیحیت دارد و اعتقادات یک جانبة مسیحی را که در اتحاد متضادها ناتوان‌مانده، کامل می‌کند. او در این مورد می‌گوید:
«به نظر نمی‌رسد فلسفه هرمتیک به هیچ‌وجه ضد مسیحیت کلیسا باشد. برعکس، مردم، این فلسفه را تکیه‌گاه دین مسیح به شمار می‌آوردند.» 
یونگ بسیاری مفاهیم اصلی کیمیاگری (از جمله سنگ کیمیاگر ، خواهر فلسفی ، روح مرکوریوس و ازدواج شیمیایی ) و مسیحیت را آمیخت و از آمیزش آنها بهره‌های بسیاری برد. در حقیقت توانست با ازدواج تاریکی مادرانه‌ی کیمیاگری و نور پدرانه‌ی مسیحیت و اتحاد این اضداد راهی جهت رسیدن به تمامیت خود که غایت روان‌شناسی اوست، بیابد.
اما یکی از دلایل جلب توجه یونگ به کیمیاگری را می‌توان تأثیر پاراسلوس یا پارسلز دانست. این تأثیر نوعی میراث خانوادگی برای او به شمار می‌رود. پارسلز، طبیب، عارف و کیمیاگر نامدار قرن شانزدهم میلادی، تأثیر بسیاری بر گروهی که بعدها به آن طریقت برادران گل خاج گذاشت. یونگ از طریق یکی از اجدادش به نام کارل یونگ داروساز، از تألیفات کیمیاگرانه‌ی آن گروه استفاده می‌کرد. یونگ(کارل گوستاو) وقتی از این رابطه باخبر می‌شد که مشغول ساختن خانه‌ی خود، یعنی برج بولینگن بود. با کشف این موضوع به سراغ مدارک باقی‌مانده از کارل یونگ رفته و متوجه می‌شود که داروسازی در قرن هفدهم به شدت متأثر از کیمیاگری بوده است. کشف همین مبحث سبب شد که توجه‌اش به پارسلز معطوف شود. چنانکه در کتاب روان‌شناسی و کیمیاگری، مکرراً از او یاد می‌کند. البته دلیل دیگر توجه یونگ به پارسلز، همذات‌پنداری او با گوته بود. گوته نیز در جوانی پس از خواندن آثار پارسلز به شدت از او تأثیر می‌گیرد. تا آنجا که حتی برخی از منتقدان ادبی سرگذشت دکتر یوهان فاوستوس را که الهام‌بخش کریستوفر مارلو و بعد از آن گوته بود، ملهم از زندگی این کیمیاگر بزرگ می‌دانند. 
اولین آشنایی یونگ با گوته وقتی بود که مادر یونگ به او پیشنهاد کرد، فاوست را بخواند. یونگ معتقد است این کتاب برایش مرهمی معجزه‌آسا بود؛ زیرا درست در هنگامی‌که به موجودیت شر و شیطان، رنج و عدم‌کمال می‌اندیشید، کسی را یافته بود که شیطان را جدی بگیرد تا حدی که با او هم‌پیمان شود. یونگ از رفتار فاوست متأسف شد، اما این شخصیت، هیچ‌گاه دست از او برنداشت. در واقع گوته با فاوست همواره در اکثر قریب به اتفاق آثار او حضور یافت. البته چنان‌که پیش‌تر نیز به آن اشاره شد، همذات‌پنداری یونگ با فاوست را علاوه‌بر موقعیت شخصی و داستانی او، بر اساس شایعات خانوادگی‌اش نیز دانسته‌اند. اما به هر شکل و دلیل، فاوست همراه با یونگ چون سایه‌ای باقی ماند.
اما گوته چطور فاوست را آفرید؟
گوته تحت‌تأثیر کیمیاگری قرار گرفت و خلق شخصیت فاوست که کیمیاگران قرن شانزدهمی است، به همین دلیل بود. گوته در کنار دوشیزه فون کلتبرگ پارسامنش، که دوستی نزدیکی با مادرش داشت با کیمیاگری و خصوصاً پارسلز (پارسلوس) آشنا شد و چون کریستوفر مارلو جذب شخصیت او گردید. افسانه فاوست را که داستان خیالی زندگی پارسلز است، خلق کرد.
یونگ حتی علاقه‌ی خود را به کیمیاگری نیز در نسبت با هم‌ذات‌پنداری که با گوته و شخصیت آفریده‌اش دارد، قرار می‌دهد:
«من کار خود در زمینه‌ی کیمیاگری را به عنوان نشانه‌ای از رابطه‌ی درونی خویش با گوته به حساب می‌آورم. راز گوته آن بود که گرفتار سرپنجه‌ی آن فرایند دگرگونی مثلی بود که در طول قرون جریان یافته بود. او فاوست خود را به عنوان یک opus magnum یا divinum در نظر گرفت و آن را کار اصلی خود خواند و سراسر زندگی‌اش در چهارچوب این نمایش‌نامه گذشت. بنابراین، آنچه در درون او زنده و فعال بود، جوهری زنده بود، فرایندی فوق‌فردی، رویای بزرگ mundus archetypus) دنیای مُثُلی). خود من نیز اسیر همین رؤیا هستم و از یازده‌سالگی فقط در یک کار که کار اصلی من است غوطه‌ور بودم. زندگی مرا یک تصور و یک هدف لبریز کرد و انجام بخشید: رخنه‌‌کردن در راز شخصیت. از این نقطه‌ی مرکزی می‌توان همه‌چیز را توجیه کرد و همه کارهای من به این موضوع مربوط می‌شود.» 
اما چرا این داستان برای یونگ اهمیت داشت؟
او به فاوست اهمیت می‌داد، زیرا که از نظر او فاوست نماینده، معضل تمام عالمان امروز است. هرچند این مشکل قرن‌ها طول کشید تا شکل گرفت و به وضعیت کنونی رسید، اما شاید بتوان گفت این مشکل هیچ‌وقت مثل امروز درک نمی‌شد یا شاید هیچ‌ کس آن را به خوبی یونگ ترسیم نکرد. چگونه خود را از تضاد خیر و شر، روح و جسم و علم و ایمان رها کنیم. او وضعیت فاوست را نمایانگر مشکلات طبقه‌ای می‌دانست که در هر دو قلمروی علم و ایمان مسیحی، رشدی فردی داشته‌اند. در واقع از نظر یونگ مفیستوفلس به عنوان نماینده‌ی شیطان چیزی نیست، جزسایه‌ی شخصیت خود فاوست به عنوان یک دانشمند




/ 1 نظر / 4 بازدید
محب ولایت

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]